جامعه‌شناسي را متهم نكنيم

نقدي بر مقاله دكتر كچوئيان با عنوان «جامعه‌شناسي، الهيات سكولار است»

نويسنده: محمدجواد اسماعيلي / دانشجوي دكتراي دانشگاه تربيت مدرس

دکتر کچوئيان، جامعه شناسي را الهيات سکولار در عصر تجدد مي‌خوانند که مي‌تواند تعبير درستي باشد. وي به درستي جامعه شناسي را نوعي گفتمان مي‌داند و بر پيوند جوهري جامعه شناسي با مباني و تحولات انديشه مسيحي اشاره مي‌کند. اما «نحوه» برداشت از اين تعابير از به‌کار بردن خود تعابير، مهمتر است.

1- بيش از 30 سال است که از جامعه شناسي اسلامي گفته مي‌شود. آيا جامعه‌شناسي اسلامي، به تعبير لاکاتوش، برنامه پژوهشي متفاوتي را طرح مي‌کند؟ يعني جامعه شناسي اسلامي، پيش فرضها و «روش»‌ها و موضوعات و مسائل تحقيقي متفاوتي را طرح مي‌کند؟ بدين معنا که مبتني برروش‌هاي هرمنوتيکال و تفسيري متون ديني است؟ يا اينکه روش‌هاي شهودي و عرفاني را دنبال مي‌کند؟ اصلاً مفهوم «روش» جايي در اين جامعه شناسي دارد؟ در اين راستا، مقوله «قواعد و توليد کلام و بيان بر مبناي ملاحظات دين اسلام»، چه معنايي دارد؟ براي مثال، آيا جامعه شناسي اسلامي به دنبال «علت غايي» پديده‌ها است درمقابل «علت فاعلي» يا در کنار آن؟ براي مثال، حضرت علي (ع) دريکي از جملات قصار خود مي‌فرمايد که «سوء تدبير موجب فقر است». از طرف ديگر، خداوند در قرآن مي‌فرمايد که «روزي انسان‌ها و همه کائنات از طرف اوست». به نظر مي‌رسد که در جمله امام اول شيعيان، بر نظم عقلاني و منطقي در امور اجتماعي صحه گذارده مي‌شود. در اين صورت، چه نسبتي ميان حکم خداوند و توحيد فاعلي، با نظم عقلاني و منطقي وجود دارد و پيامدهاي اين نسبت (ها) براي جامعه شناسي چه خواهد بود؟

2- نگارنده نيز نظير کچوئيان بين «علم» و «گفتمان» تمايز قائل است، اما او بر چه مبنايي سخنان خود را از جنس علم بر مي‌شمارد و نه از جنس گفتمان؟ بعيد است که والرشتاين، علم را صرفاً يک «گفتمان» در نظر بگيرد. گفتماني که قواعد خاصي براي توليد کلام در مورد جهان، اجتماع، سياست و... ارائه مي‌دهد.

در غير اين صورت، کلام والرشتاين که در سنت مارکسيستي مي‌انديشد، تنها تکرار سخن مارکسيسم ارتدوکس است که همه چيز را ايدئولوژي مي‌پندارد.

بنا بر بينش ميشل فوکو، دانش و علم (Science)، همواره سويه‌هاي گفتماني دارند.اما اين بدين معنا نيست که سطوح مسئله را خلط کنيم.گفتمان، ربطي دروني و نزديک با مقوله قدرت و علم، پيوندي نزديک با مقوله حقيقت دارد. اگرچه فوکو از «رژيم حقيقت» سخن مي‌گويد، اما کچوئيان نيک مي‌داند نظر فوکو آن نيست که توليد علم، توليد چيزهاي غير حقيقي است و صرفاً مشتي تخيلات و توهمات دروغين تحويل افراد مي‌دهد. بلکه منظور آن است که علم خود نوعي گفتمان است و درنهايت، به نوعي گفتمان بدل مي‌شود، يعني در راستاي خدمت به يک قدرت و جريان فکري خاصي عمل مي‌کند. کچوئيان به خوبي مي‌داند تمام آثارفوکو، تاريخي و تجربي است و از دل روش‌هاي منظم بدست آمده است. در اين مرحله، فوکو توليد علم - علم نه به معناي آن در علوم تجربي - نموده است، علمي که به مطالعه قواعد توليد کلام و بيان پرداخته است. کار علمي فوکو دلالت‌هاي گفتماني دارد.اما اين بدين معنا نيست که کار علمي فوکو را به گفتمان فروبکاهيم. لذا، بايد بين«علم به مثابه علم»، «علم به مثابه ايدئولوژي» و «علم به مثابه گفتمان»، تمايز نظري قائل شد.اگرچه در منطق عملي، اين سه با هم رابطه تنگاتنگي پيدا مي‌کنند و از مرزهاي يکديگر عبور مي‌کنند. در اينکه علم جامعه شناسي سرشتي گفتماني پيدا نموده، شکي نيست.اما اين وضعيتي پسيني است.يعني نمي‌توان منطق تأسيس يک علم به مثابه گفتمان را همچون طراحي يک ساختمان يا يک پل درنظر گرفت که به طور پيشيني و برنامه‌ريزي شده ساخته شده باشد

3- جامعه شناسي در بستر «تحولات دروني انديشه مسيحي»، «تحولات فلسفي عصر روشنگري» و «تحولات علم طبيعي» و «انگاره انسجام بخشي و نظم‌دهي به جامعه و فرد» و حتي «انديشه سلطه و کنترل خارجي و داخلي»، متولد شده است. اما اينکه بي‌ديني و غير ديني شدن دانشجويان را به حساب جامعه شناسي بنويسيم، غيرمنصفانه و غير واقع‌بينانه و ايدئولوژيک است.دانشجوي مسلمان، در کشف تناقض ها و ناهمخواني‌هاي ميان معرفت و بينش ديني خود با گزاره‌ها و پيش فرض‌هاي جامعه شناسي به اصطلاح سکولار، بايستي همين وضعيت پروبلماتيک را موضوع تحقيق قرار دهد.نه آنکه صرفاً از موضع «حسي» به مفهوم کانتي کلمه، رفتار کند.دانشجوي مسلمان بايد در قالب «مفهوم» به درون اين مغاک برود، البته اگر مي‌خواهد با زبان علمي و معرفتي با اين وضعيت پروبلماتيک برخورد کند. لذا تعبير کچوئيان از اين که «علوم اجتماعي سکولار مدرن، زندگي ما را غير ديني مي‌کند»، بايد مورد تأمل بيشتري قرار گيرد.آيا مي‌توان دکتر شريعتي را به راحتي ذيل روشنفکر سکولار گنجانيد؟ آيا خود کچوئيان به عنوان مدير گروه جامعه‌شناسي دانشکده علوم اجتماعي، غير ديني زندگي مي‌کند و غير ديني مي‌انديشد؟

4- بر خلاف کچوئيان فکر مي‌کنم که جامعه‌شناسي - البته در بينش وبری – به دنبال توليد معناي جهان و تنظيم مانيفست براي عمل و کنش نيست. اگرچه مي‌تواند رهنمودهايي فرعي در اين زمينه داشته باشد. جامعه‌شناسي درصدد فهم و تبيين تفهمي جهان اجتماعي است. معنادادن به جهان و زندگي فضيلت مندانه و زندگي نيک - در مفهوم ديني کلمه يا مفهوم انديشه ارسطو و افلاطون - را بايد به دين، فلسفه و هنر و عرفان واگذار نمود. کچوئيان اين تقسيم کار وبري را دوشقي شدن جامعه شناس محسوب مي‌کند.اما وبر برمبناي ايده «ربط ارزشي» ريکرت تاکيد مي‌دارد که محقق مي‌تواند و بايد موضوعي و برشي از واقعيت را براي تحقيق برگزيند که داراي اهميت فرهنگي عام و معنادار باشد.در همين جاست که دانشجو يا استاد مسلمان مي‌تواند دغدغه‌هاي زندگي ديني خود را در يک جامعه ديني مورد تأمل مفهومي قرار دهد و در فرايند تحقيق خود، «فراسوي نيک و بد»، واقعيت و زندگي ديني را بکاود.اگر دغدغه عملي، چشمان جامعه شناس مسلمان را ببندد، کاري جز عرضه بحث‌هاي کلامي در لباس علم نخواهد کرد.

5- کچوئيان معتقد است که پرداختن به مباحث علوم اجتماعي در غرب و رواج چارچوب‌هاي نظري آنها، جهان زندگي ما را تخريب کرده و عمل اجتماعي ما را بي‌معنا نموده است. اين نظر کچوئيان از جنبه‌هايي صحيح است.جامعه شناسي و علوم اجتماعي در يک سطح بنيادي، نتوانسته در حل مسائل جامعه ايران کمک چنداني بکند.اما مسئله آن است که با صرف «اسلامي»‌سازي علوم اجتماعي - آن هم در سطح دغدغه ايدئولوژيک و سياسي - مسائل جامعه ايران حل نخواهد شد. واقعيت و منطق عملي، معطل «اسلامي سازي» يا «سکولار شدن» علوم انساني نيست. کچوئيان ، شديداً دغدغه «عملي» دارد، اگرچه در قالب «نظري» سخن مي‌گويد. تا اينجاي کار اشکالي پيش نمي‌آيد و کاملاً معقول است. من نيز همچون کچوئيان از علم خنثي دفاع نمي‌کنم. جامعه شناسي و علوم به طور کلي، از دل مسائل عملي برخاسته‌اند. اما دغدغه علمي - نظري جامعه شناسي در درجه اول، «ايجاد نظم تحليلي در واقعيت اجتماعي تجربي» است.

مطالعات فرهنگی، چند فرهنگ گرایی و فرهنگ رسانه‌ای

نوشته: داگلاس کلنر / ترجمه: میرحسن آذری

همه ما در جامعه‌اي رسانه‌اي و مصرفي غوطه‌وريم. در چنين اجتماعي، لازم است ياد بگيريم كه چگونه معاني و پيام‌هاي رسانه‌اي را درك، تفسير و نقد كنيم.

رسانه‌ها منبع بنيادين و فراگير پيام‌هاي فرهنگي هستند. آنها در آموزش چگونگي رفتار ما و اينكه درباره چه موضوعاتي تفكر، احساس، عقيده، ترس و تمايل داشته باشيم (يا برعكس) سهيم هستند. نويسنده در اين مقاله، از سهم بالقوه رويكرد مطالعات فرهنگي در شكل‌دهي به سواد رسانه‌اي و نقدهاي رسانه‌اي بحث مي‌كند و اين مباحث را به نگرش‌هاي رسانه‌اي در باب چندفرهنگ‌گرايي گره مي‌زند. نوشتار حاضر كوتاه شده‌اي از ترجمه كامل اين مقاله در سايت مركز تحقيقات و مطالعات رسانه‌اي روزنامه همشهري است.

راديو، تلويزيون، فيلم و ساير محصولات فرهنگ رسانه‌اي، متوني را توليد مي‌كنند كه هويت‌هاي ما، برداشت ما از خويشتن، تصور ما از مرد يا زن بودن، ادراك ما از طبقه، قوميت و نژاد، مليت، جنسيت و «ما» و «آنها» را مي‌سازند. انگاره‌هاي رسانه‌اي به شكل‌گيري ديد ما از جهان و ايجاد ارزش‌هاي پايدار كمك مي‌كنند؛ آنچه كه ما خوب يا بد، مثبت يا منفي و خير يا شر به حساب مي‌آوريم.

داستان‌هاي رسانه‌اي، نمادها، اسطوره‌ها و منابعي را توليد مي‌كنند كه ما از طريق آنها، يك فرهنگ مشترك را مي‌سازيم و خود را در اين فرهنگ وارد مي‌كنيم (خود را جزئي از اين فرهنگ مشترك مي‌دانيم). نمايش‌هاي رسانه‌اي غربي نشان مي‌دهند كه چه‌كسي صاحب قدرت و چه كسي فاقد آن است، چه كسي مجوز اعمال قدرت و خشونت دارد و چه كسي جايز نيست. آنها به قدرت منابع اقتداري‌‌اي مشروعيت مي‌دهند كه بنا بوده به آنها مشروعيت بخشند و در مقابل نشان مي‌دهند كه افراد فاقد قدرت بايد در جايگاه خود باقي بمانند يا تحت فشار باشند.

ما از بدو تولد تا لحظه مرگ، در يك جامعه‌ رسانه‌اي و مصرفي غوطه ور هستيم و از اين‌رو لازم و ضروري است ياد بگيريم كه چگونه معاني و پيام‌هاي رسانه‌اي را درك و تفسيركنيم و مورد نقد قرار دهيم. رسانه‌ها ابزارهاي فراگيري هستند كه به ما يادمي‌دهند چگونه مرد و زن باشيم. آنها به ما نشان‌مي‌دهند كه چگونه لباس بپوشيم، چگونه ظاهرآرايي و مصرف كنيم، چگونه با اعضاي گروه‌هاي اجتماعي متفاوت تعامل داشته باشيم، چگونه مشهور و موفق باشيم، چگونه از شكست اجتناب كنيم و چگونه با نظام مسلط هنجارها، ارزش‌ها، عرف‌ها و رسوم هماهنگ باشيم.در نتيجه، تحصيل سواد رسانه‌اي انتقادي، منبعي مهم براي افراد و شهروندان است تا ياد بگيرند كه چگونه با يك محيط فرهنگي گمراه‌كننده روبه‌رو شوند.

يادگيري چگونگي خوانش، نقد و مقاومت در برابر فريبكاري فرهنگي- اجتماعي مي‌تواند فرد را در رابطه با اشكال مسلط رسانه‌اي و فرهنگي تقويت كند و قدرتمند سازد. سواد رسانه‌اي انتقادي مي‌تواند اقتدار و استقلال فرد را در مقابل فرهنگ رسانه‌اي تقويت سازد و به افراد در مقابل محيط فرهنگي‌شان، قدرت بيشتري دهد.در اين بخش، من از سهم بالقوه رويكرد مطالعات فرهنگي در سواد و نقد رسانه‌اي بحث خواهم كرد. در سال‌هاي اخير، مطالعات فرهنگي به‌عنوان مجموعه‌اي از رويكردها شكل گرفته است كه فرهنگ و جامعه را مورد مطالعه قرار مي‌دهد.

مطالعات فرهنگي تأكيد مي‌كند كه فرهنگ بايد در روابط اجتماعي و نظام توليد و مصرف بررسي شود و بنابراين مطالعه فرهنگ در مجاورت مطالعه جامعه، سياست و اقتصاد واقع شده‌است. مطالعات فرهنگي نشان مي‌دهد كه چگونه فرهنگ رسانه‌اي ارزش‌هاي مسلط، ايدئولوژي‌هاي سياسي، برنامه‌هاي توسعه اجتماعي و نوآوري‌هاي زماني خاص را مفصل‌بندي مي‌كند.

مطالعات فرهنگي فرهنگ و جامعه، ايالات متحده را به مثابه‌ يك زمين مسابقه و نزاع با چندين گروه و ايدئولوژي مي‌بيند كه براي تسلط (برهم) در حال كشمكش با همديگرند. تلويزيون، فيلم، موسيقي و ساير محصولات فرهنگي عامه‌پسند، اغلب ليبرال يا محافظه‌كار هستند، هرچند آنها گه‌گاه جايگاه‌هايي بيشتر راديكال يا مخالف را مفصل‌بندي مي‌كنند و اغلب به لحاظ ايدئولوژيك، مبهم و مخلوطي از موقعيت‌هاي سياسي متنوع هستند.

مطالعات فرهنگي ارزشمند است؛ چرا كه ابزارهايي را فراهم مي‌كند كه فرد را قادر مي‌سازد تا فرهنگ را به‌صورت انتقادي خوانش و تفسير كند، همچنين تمايز بين فرهنگ «والا» و «پايين» را در گستره محصولات فرهنگي از رمان‌ها تا تلويزيون، با امتناع از ايجاد هر نوع سلسله مراتب يا قانون خاص فرهنگي از ميان بر مي‌دارد. رويكردهاي پيشين به فرهنگ گرايش داشتند كه مقدمتا ادبي و نخبه‌گرايانه باشند و فرهنگ رسانه‌ها را به مثابه امري مبتذل، مهمل و فاقد ارزش توجه جدي به دوراندازند.

پروژه مطالعات فرهنگي، در مقابل، از برش ميان فرهنگ به بالا و پايين يا عامه‌پسند در مقابل نخبه اجتناب كرده‌است. نگهداشت چنين تمايزاتي مشكل است و عموما به‌عنوان يك طرز تلقي براي ارزش‌گذاري زيبايي‌شناختي هنجاري به خدمت گرفته شده و اغلب يك برنامه سياسي است (مانند چشم‌پوشيدن از فرهنگ توده به نفع فرهنگ والا يا تجليل از آنچه عامه‌پسند فرض مي‌شود، درصورتي كه فرهنگ والاي «نخبه گرا» خوار شمرده مي‌شود).

مطالعات فرهنگي به ما اجازه مي‌دهد تا كل گستره فرهنگ را به‌صورت انتقادي، بدون تعصبات و پيشداوري‌ها در مورد يك رشته از متون، رسوم، عرف‌ها و كنش‌هاي فرهنگي، مورد بررسي قرار دهيم. همچنين براي ارزيابي محصولات فرهنگي، مسيري بيشتر سياسي تا زيبا شناختي مي‌گشايد كه تلاش مي‌كند موارد انتقادي و مخالف را از موارد هماهنگ و محافظه كار تميز دهد. براي مثال، مطالعات فيلم‌هاي هاليوودي نشان مي‌دهد كه چگونه فيلم‌هاي دهه1960 نگاه راديكال و مبتني بر تصادم فرهنگي را ترويج مي‌كردند و چگونه فيلم‌ها در دهه1970 يك عرصه نبرد ميان جايگاه ليبرال و محافظه كار بودند، هر چند فيلم‌هاي اواخر دهه 1970، به جناح محافظه‌كار گرايش داشتند كه كمك‌كرد رونالدريگان به‌عنوان رئيس‌جمهوري انتخاب شود.

براي مطالعات فرهنگي، مفهوم ايدئولوژي از اهميت كانوني برخوردار است و براي بررسي ايدئولوژي‌هاي مسلط در بازتوليد روابط اجتماعي مبتني بر سلطه و فرودستي، به كار گرفته مي‌شود.

ايدئولوژي‌ها، نابرابري‌ها، فرودستي‌ها و وابستگي‌ها را طبيعي و مشروع جلوه مي‌دهند و از اين رو، موجب رضايتمندي از روابط سلطه مي‌شوند. جوامع معاصر متشكل از گروه‌هاي متضادي هستند كه ايدئولوژي‌هاي متفاوت سياسي دارند (ليبرال، محافظه كار،
راديكال و ...) و مطالعات فرهنگي مشخص مي‌سازد كه چه ايدئولوژي‌هايي، اگر باشد، در يك محصول فرهنگي ارائه شده، مؤثر است (كداميك را مي‌تواند دربربگيرد و البته تشخيص تناقض گويي‌هاي ايدئولوژيك).

به‌علت تمركز مطالعات فرهنگي روي بازنمايي نژاد، جنسيت، طبقه و نقد آن از ايدئولوژي‌هايي كه اشكال متنوعي از فشار و ظلم و ستم را ترويج مي‌كنند، مطالعات فرهنگي خود را به برنامه چند فرهنگ‌گرايي معطوف مي‌سازد كه نشان مي‌دهد چگونه فرهنگ، اشكال مسلم نژادپرستي، جنسيت‌‌گرايي و تعصبات عليه اعضاي طبقات گروه‌هاي اجتماعي فرودست و سبك‌هاي زندگي بديل را بازتوليد مي‌كند.

چند فرهنگ‌گرايي، ارزش انواع متفاوت فرهنگ و گروه‌هاي فرهنگي را تصديق مي‌كند و مدعي است كه براي مثال سياه‌پوست، سرخ‌پوست، آسيايي، بومي و ساير صداهاي تحت ظلم و حاشيه‌اي، اعتبار و اهميت خودشان را دارند.

چند فرهنگ‌گرايي تلاش مي‌كند تا نشان دهد چگونه صداها و تجارب مردمان مختلف، خاموش و از جريان مسلط فرهنگي حذف مي‌شوند و نيز براي مفصل بندي نگرش‌ها، تجارب و اشكال فرهنگي متنوع توسط گروه‌هايي كه از جريان مسلط محروم شده‌اند، مبارزه مي‌كند. اين امر آن را آماج نيروهاي محافظه كار قرار مي‌دهد كه مي‌خواهند قوانين موجود مبتني بر برتري جنس مرد سفيد پوست و اروپامداري را حفظ كنند و از اين رو، چند فرهنگ گرايي را از دهه 1960 تاكنون در نزاع‌هاي فرهنگي از طريق آموزش، هنرها و ايجاد محدوديت براي آزادي بيان مورد حمله قرارمي‌دهند. بنابراين، مطالعات فرهنگي، سياست چند فرهنگ‌گرا و آموزش رسانه‌اي را ترويج مي‌كند كه قصد دارد افراد را از اينكه چگونه روابط قدرت و سلطه در متون فرهنگي همانند تلويزيون يا فيلم «رمز گذاري» مي‌شوند آگاه سازد. اما همچنين مشخص مي‌كند كه چگونه مردم مي‌توانند در مقابل معاني با رمزگذاري مرجح مقاومت كنند و خوانش انتقادي و بديل خودشان را ايجاد كنند.

مطالعات فرهنگي نشان مي‌دهد چگونه فرهنگ رسانه‌اي غربي برما فريبكاري و تلقين اعمال مي‌كنند و از اين طريق، افراد را قادر مي‌سازد تا در مقابل معاني مسلط و مرجح در توليدات فرهنگي رسانه‌ها مقاومت نشان دهند و معاني خودشان را توليد كنند. همچنين مي‌تواند جايگاه‌هاي مقاومت و نقد را درون فرهنگ رسانه‌ها تميز بدهد و بنابراين، به ترويج و توسعه آگاهي انتقادي بيشتر كمك مي‌كند.

منبع همشهری آنلاین

متن کامل مقاله