سید عمار رشیدی - «چرا بسیاری از
جامعه شناسان طرفدار نوعی عینی گرایی اند که با فرض بنیادین خود جامعه شناسی
مغایرت دارد؟! یعنی این فرض که آدمی موجودی اجتماعی است.» (استیون سیدمن)
آقای دکتر حسین
کچویان در اردیبهشت ماه 1386 در دانشگاه علامه طباطبایی سخنرانی ای تحت عنوان:
«مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» داشتند. در سال 1389 نیز جلسه دیگری با
همین موضوع در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران برگزار شد. این جلسات به
جنجالی ترین جلسات علوم اجتماعی در سالهای اخیر تبدیل شدند، تا جایی که هنوز نیز
گاهی به آن اشاره میشود و حتی موضوع مرگ جامعه شناسی، به یکی از سؤالات متداول در
مصاحبه ورودی دکتری جامعه شناسی تبدیل شده است!
این اتفاقات
بهانه ای شد تا در سال 1389 مجله های مهرنامه و پنجره پرونده هایی حول این موضوع
منتشر کنند.
این موضوع جدیدی
نیست، برای مثال: کتابی در سال 1997 با عنوان (from sociology to cultural studies) «از جامعه شناسی به مطالعات فرهنگی» انتشار یافته که شامل
مجموعه مقالاتی در این رابطه میباشد که در نوشتار حاضر نیز از آن بهره برده شده
است.
ویژگیها، تفاوتها،
تمایزها و تضادهای جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی
این بحث از مرگ
چیزی به نام جامعه شناسی آغاز می شود. جامعه شناسی چیست؟ منظور از این واژه کدام
است؟
و در مقابل از
تولد چیز دیگری به نام مطالعات فرهنگی خبر میدهد. مطالعات فرهنگی چیست؟ چه وجوه شباهت و افتراقی با جامعه شناسی دارد؟
تعاریف متعددی
از جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی وجود دارد. مراد ما در نوشتار حاضر و احتمالا
آقای دکتر کچویان از جامعه شناسی، پژوهشها و نظریه های جامعه شناسی ای است که
در چارچوب رشته جامعه شناسی و با تمرکز بیشتر بر نوع آمریکایی آن انجام گرفته
است، مقوله ای که اتفاقاً شاهد غلبه آن بر فضای آکادمیک ایران نیز هستیم. درباره
مطالعات فرهنگی نیز منظور کارهای «مرکز مطالعات فرهنگی بیرمنگام» و کارهایی که
تحت تاثیر این مرکز انجام شده است، می باشد.
جامعه شناسی،
رشتهای علمی در میان سایر علوم تمدن مدرن میباشد که در قرن19 در غرب متولد شده
است. جامعه شناسی ترجمه فارسی واژه sociology میباشد. این
اسم دارای مشخصههایی است که با مسمای خود مطابقت میکند. جامعه شناسی، علمی برای
شناخت جامعه به عنوان موضوعی مهم و مجزا از سایر حوزه های علم می باشد.
در مقابل،
مطالعات فرهنگی ترجمه واژه Cultural
Studies است
که در دهه شصت قرن بیستم در مرکز مطالعاتی بیرمنگام ابداع شد. این اسم نیز همچون
جامعه شناسی، دارای ویژگیهایی است که با مسمای آن تطبیق می کند. Studies
به معنای بررسی
و مطالعه است و نه شناخت؛ زیرا از اصول و پیش فرضهای این حوزه، زیر سؤال رفتن
امکان شناخت به معنای مدرن آن، به ویژه در موضوعات انسانی است. دوما «al»، پسوند cultur در این ترکیب که به درستی در فارسی به «ی نسبیت»
ترجمه شده، گویای بررسی فرهنگی میباشد. یعنی با فرهنگ نسبت دارد. این موضوع اشاره
به اصل و یا پیش فرض دیگر این حوزه دارد که میگوید: دانش نسبتی است و بیشترین
نسبت را هم با فرهنگ یک اجتماع دارد، دانش نه در خلاء بلکه متأثر از فضای فرهنگی
یک اجتماع شکل میگیرد.
همچنان که مشخص
شد ما درباره رشته ای با نام مطالعات فرهنگ یا فرهنگ شناسی صحبت نمیکنیم، چیزی
که در ایران به نظر میرسد در بسیاری از موارد معادل مطالعات فرهنگی گذاشته شده
است و این اشتباه حتی در دانشگاه های ما نیز دیده میشود.
هر رشته علمی و حوزه مطالعاتی دارای
مبانی و ویژگیهایی است که اولاً به آن یک هویت و ماهیتی مستقل میدهد و دوماً
آنرا از غیر آن مجزا میکند. ویژگیهای مختلفی برای علوم بر میشمرند که از میان
آنها در اینجا بر چهار شاخص اصلی و متعارف شامل: اهداف، موضوع و مسایل، چهارچوبهای
نظری و تئوریها و روش، تمرکز میشود.
اهداف:
اهداف جامعه
شناسی را می توان در دو عبارت کلی بیان کرد:
1.
شناخت و توصیف جامعه در معنای مدرن آن؛
2.
اصلاح و تغییر جامعه.
اهداف مطالعات
فرهنگی :
1.
فهم بهتر و مفیدتر زندگی انسان در دنیای
کنونی؛
2.
بهبود زندگی انسانها، به ویژه گروههای
ستم دیده و به حاشیه رانده شدهها و مبارزه با هژمونیها، ساختارها، دانشها و
قدرتهای بهره کش و مرکزی.
«مطالعات فرهنگی یا دست کم یک جریان
غالب در مطالعات فرهنگی، دانش اجتماعی را فقط در صورتی ارزشمند میداند که در
تعیین تضادهای اجتماعی نقش داشته باشد. مطالعات فرهنگی به هیچ رو قصد ندارد با
تکیه بر موضع بیطرفی ارزشی، به دانشهایی که تولید میکند مشروعیت ببخشد. مطالعات
فرهنگی تصدیق و اعلام میکند که مفاهیم و نظریههای آن آگانه با علایق سیاسی و
اخلاقی پیوند خورده اند و بیشتر بر مبنای همین اهداف سیاسی و اخلاقی عملی قابل
توجیه است تا بر اساس ادعاهایی همچون کمک به پیشرفت علم یا روشنگری اجتماعی. جریان
غالب مطالعات فرهنگی، دانشهای اجتماعی را که تولید میکند اساساً سیاسی میداند و
بر آن است که ارزش این دانشها منوط به نقشی است که در کشمکشهای روزمره ای که بر
سر عدالت اجتماعی در میگیرد ایفا میکنند.» (رضایی،1386: 331 و 332)
موضوع:
موضوع جامعه
شناسی همانطور که از اسمش برمی آید؛ جامعه است. جامعه با این حال که در زبان
فارسی واژه ای قدیمی و معمول است ولی این واژه در جامعه شناسی دارای مفهومی جدید می
باشد. براساس گفته جامعه شناسان، این مفهوم تا قبل از تمدن جدید غرب، نه در غرب و
نه در شرق وجود نداشته است. این واژه، نام موجود، یا بهتر است بگوییم، نام ساختار
و نظامی است که از زندگی جمعی انسانها در تمدن جدید غرب به وجود آمده است و بخش
مهمی از زندگی انسان مدرن میباشد. اندیشمندان غربی پی به وجود واقعیاتی در سطح
گسترده ای از مردم (اجتماع) در آن زمانه بردند که مستقل از ویژگی های روانی مختلف
تک تک افراد بود، نام این واقعیت را جامعه گذاشتند و برای شناخت آن دانشی به نام
جامعه شناسی را به وجود آوردند.
مفاهیم اصلی و مؤلفه
های مهم این رشته شامل: ساختارهای اجتماعی، هنجارها و قواعد اجتماعی، روابط
اجتماعی، دسته بندیها و طبقات اجتماعی است.
مسایل اصلی
جامعه شناسی شامل: نظم و بینظمی اجتماعی، ناهنجاریهای اجتماعی، تغییرات اجتماعی،
تضاد و توافق اجتماعی میباشد.
موضوع مطالعات
فرهنگی، فرهنگ در معنای وسیع و مردمی(Pop) آن به ویژه در
حوزهها و جلوه های جدید آن همچون: رسانه، موسیقی، مد و ... است. تعاریف بسیار و
مختلفی از فرهنگ ارائه شده است که به نظر میرسد یکی از بهترین آنها این باشد که
فرهنگ شامل هر چیزیست که ساخته ذهن و دست انسان است. برای تکمیل و تحدید این
تعریف، میتوان این عبارت را به آن اضافه کرد که فرهنگ شامل تمامی ابعاد و وجوه
غیرمادی زندگی جمعی انسان میباشد. کلمه مقابل فرهنگ، طبیعت است.
«استوارت هال»
از برجسته ترین افراد این حوزه، فرهنگ را این گونه تعریف میکند:«فرهنگ به
فرایندی کلی اطلاق میشود که طی آن معناها و تعاریف به شیوه ای اجتماعی برساخته
میشوند و به شیوه ای تاریخی تغییر می کنند.»(هال، 1980: 19) مطالعات فرهنگی،
فرهنگ را به کل معناها و کنشهای زندگی روزمره بسط میدهد.
«مطالعات فرهنگی
نوعی چرخش متنی یا بهتر بگوییم چرخش نشانه شناختی را صورت داده است. در مطالعات
فرهنگی، واقعیتهای اجتماعی، حوزه ای متشکل از معناها و نشانهها و متنها محسوب
میشوند. ... وظیفه محقق برملا کردن پیوند و انسجام این رمزگان از طریق کشف طرز
عمل و اجزای نمادین آنهاست.» (همان، 317)
مسایل آن شامل
زندگی روزمره، قدرت، سلطه، بهره کشی و استثمار مدرن، فرهنگ مسلط و مرکزی و فرهنگهای
حاشیه ای، باورهای عامه، دانش و شناخت و انواع آن، نقد مدرنیته و ساختارهای آن
است.
چهارچوب نظری
جامعه شناسی:
چارچوبهای نظری
و تئوریهای جامعه شناسی، همگی در اصل استقلال نسبی و درونی نظام اجتماعی، مشترک
هستند. بدین معنا که مسایل اجتماعی را میتوان و بهتر است با عوامل اجتماعی بررسی
و تحلیل کرد تا با سایر مؤلفه هایی همچون: روان انسان، اقتصاد، دین و ... . بر
این اساس جامعه و امر اجتماعی، نظامی است که تا حد زیادی خود بنیاد و دارای
استقلال نسبی از سایر حوزه ها میباشد.
اختلاف این
تئوریها بر سر اهمیت بخشهای این نظام اجتماعی بوده است؛ گروهی به ساختارهای این
نظام و کارکردهای اجزای آن (ساختارگرایان)، گروهی به رفتارهای اجتماعی (رفتارگرایان)
و گروهی به ذهنیات و معانی اجتماعی (پدیدارشناسان) تکیه داشته اند.
برخی بر تضاد
(مارکسیست ها) و برخی بر وفاق اجتماعی و یا برخی بر تغییر و در مقابل برخی به ایستایی و
پایداری جامعه تاکید داشته اند.
چارچوبهای نظری
و تئوری مطالعات فرهنگی:
در این حوزه
مطالعاتی، به جای امر اجتماعی، فرهنگ به عنوان «پاشنه آشیل» و محور زندگی انسان در
نظر گرفته میشود. برای فهم و بررسی مسایل انسانی بهتر است از میان عوامل موجود به
فرهنگ و مسایل فرهنگی توجه کرد زیرا سایر عوامل متأثر از آن میباشند با این حال
که نوعی رابطه متقابل و پیچیده میان عوامل متعدد وجود دارد.
در این حوزه
مطالعاتی، «فرهنگ بخشی از بازتولید روزمره زندگی اجتماعی است و باید در رابطه با
ساختار اجتماعی، معنا، روابط قدرت و تاریخ تحلیل شود.» (همان، 311)
فعالان این حوزه
سعی دارند از دوتاییهای ایده آلیسم/ ماتریالیسم، عاملیت/ ساختار، زیربنا/ روبنا
و ... فراتر روند.
مهمترین نظریه های
این حوزه شامل: نئومارکسیستها، نقد ادبی، فمینیستی، پسا ساختارگرایی، شالوده
شکنی، پسا استعماری، مطالعات رسانه میباشد.
روش جامعه
شناسی:
مشاهده های
مختلف جامعه از طریق: نظرسنجی، مصاحبه و تحلیل های آماری، روشهای اصلی این حوزه محسوب
می شوند.
در این روشها دو
ملاک مهم است: اول سطح مشاهده و نمونه گیری برای امکان تعمیم به کل جامعه؛ دوم
مشاهده واقعگرا یا عینی و بدور از هر گونه عوامل اخلال کننده، برای امکان
تکرارپذیری.
هدف از این
قواعد روش، رسیدن به شناختی کاملاً منطبق با واقعیت است که از آن با عنوان قانون
یاد میکنند و در موضوعات اجتماعی میشود: قانون اجتماعی. یعنی گزاره های معرفتی
که در هر زمان و مکان و در هر جامعه ای درست باشد و بر اساس آن بتوان پیش بینی و
برنامه ریزی کرد. همچون: قوانین فیزیک نیوتنی و اصول ریاضی.
روش مطالعات
فرهنگی:
روش این حوزه
دارای وسعت و آزادی نسبی میباشد و همچون جامعه شناسی شامل مشاهده تجربی است، ولی
با تأکید بر متن، معانی و استثناها است که از طریق مصاحبه های عمیق، مشاهده های
همدلانه، تحلیل گفتمان و متن و تاریخ صورت میپذیرند.
«مطالعات فرهنگی
به آن دسته از تحلیلهای تجربی درباره جامعه گرایش دارد که تاریخی، متنی و تفسیری اند،
درحالی که بخش اعظم جامعه شناسی آمریکایی به تحلیلهای ساختاری و کمی گرایش دارد.»
(همان، 331)
رد یا
تکمیل، مسأله این است؟
بحث در اینجاست
که آیا این تفاوت به معنای تکمیل و رشد است یا نقض و رد. به عبارت دیگر آیا
مطالعات فرهنگی بخشی از جامعه شناسی و نوع تکمیل یافته و رشد یافته آن است یا نه؛
مطالعات فرهنگی با انتقاد و رد جامعه شناسی به وجود آمده است و آیا میتوان از مرگ
یکی و تولد دیگری نام برد؟
این نقطه بحث
بسیار حساس، چالش برانگیز و اختلافی میباشد.
این موضوع دقیقاً
شبیه و مرتبط با بحثی است که درباره مدرن و پست مدرن وجود دارد. همانطور که
بسیاری پست مدرن را نسخه تکمیل شده و اصلاح شده و زاده مدرن میدانند، برخی دیگر
پست مدرن را در نقطه مقابل مدرن و تولد و حیات آنرا در نقد و رد و از بین بردن
مدرن میدانند.
به همین منوال
است موضوع رابطه جامعه شناسی به عنوان علمی مدرن با مطالعات فرهنگی به عنوان دانشی
پست مدرن.
اگر ما جامعه
شناسی و مطالعات فرهنگی را به صورت تیپ ائده آل شان که در ابتدا به آن اشاره شد،
در نظر بگیریم آنگاه سخن گفتن از اختلاف ماهوی و اساسی این دو کاملاً منطقی و صحیح
است و دیگر بحث تکمیل و رشد جامعه شناسی نیست، بلکه بسیاری از مبانی و اصول جامعه
شناسی اثباتی غربی، زیر سؤال رفته است و رد شده است. در حقیقت جزء مهمی از هویت
مطالعات فرهنگی که دانشی پستمدرن است، نقد و رد جامعه شناسی مدرن و غربی میباشد.
بدین صورت به درستی و صراحت باید از مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی صحبت
کرد.
مطالعات فرهنگی
از آنجا آغاز شد که به مخالفت با سیستم موجود آکادمیک و کلاً قدرت و گفتمان غالب و
مرسوم پرداخت. گفتمانی که
جامعه شناسی اثباتگرایی غربی بخش مهمی از آن بود. «پیدایش مطالعات فرهنگی نتیجه
نارضایتی از سایر رشته ها بود، نارضایتی هم از محتوای آنها و هم از محدودیتهایشان.»
(همان، 63)
چرا
طرح این موضوع با چنین واکنشهایی در ایران مواجه شده است؟
در ایران جامعه
شناسی، رشته ای شبه پوزیتیوستی است و در فرم کاملاً منطبق بر جامعه شناسی
آمریکایی میباشد. از روشهای تحقیق که بر پر کردن پرسشنامه اصرار دارند تا موضوعات
که محدود به سنجش نظریات جامعه شناسان غربی در ایران میباشد.
بنابراین آقای
دکتر کچوییان در راستای نقد جامعه شناسی اثباتگرای غربی چند سالیست این موضوع را
مطرح کردهاند. ولی اساتید علوم اجتماعی به جای استقبال از این موضوع روز جهان
علوم اجتماعی، به مخالفت و جبهه گیری در مقابل آن پرداخته اند. نکته عجیب
اینجاست، افرادی که به حوزه مطالعات فرهنگی نزدیک تر هستند بیشتر از سایر
همکارانشان، سعی در رد این بحث دارند.
از آنجا که یکی
از برنامه های حکومت در ایران حداقل در حرف، اسلامی کردن دانشگاه ها و مخالفت
با علوم غربی بوده است و به طور کلی از اول انقلاب تاکنون حکومت نگاه مثبتی
به جامعه شناسی نداشته است. در این موقعیت هرگونه انتقاد از جامعه شناسی و علوم
انسانی و بحث علم بومی با دلهرهای از انگ سیاسی زدن همراه است. این شرایط باعث
شده نتوان به درستی این موضوعات را مطرح و درباره آن به گفتگو پرداخت زیرا با آن
برخوردی احساسی میشود، نه منطقی.
حال اگر شخصی که
در دانشگاه ها به عنوان فردی مذهبی و طرفدار جمهوری اسلامی شناخته می شود از مرگ
جامعه شناسی سخن بگوید، به ویژه اگر وی به تازگی دارای منصبی حکومتی شده باشد، این
امر دوچندان میشود. حوادث اخیر پس از انتخابات نیز که ریشه آن در علوم انسانی غربی
عنوان شده مسأله را شدیدتر کرده است.
در این موقیت به
جای شنیدن کامل و دقیق این سخن و برخورد منطقی با آن به هر طریقی میخواهند آنرا
زیر سؤال ببرند و رد کنند. عدهای با سیاسی جلوه دادن این بحث علمی، دو هدف را
دنبال میکنند: اول اینکه آنرا غیرعلمی یا غیرحقیقی جلوه میدهد؛ دوم اینکه آنرا
در راستای منافع گوینده و هم مسلکانش القاء میکنند.
از طرف دیگر
ریشه این نوع برخوردها را میتوان در گرایشهای غربی این افراد و یا واهمه آنها از
تغییر و به خطر افتادن موقعیتهای اجتماعی، آکادمیک و حتی مادی جستجو کرد. کلاً انسان
موجودی است که ترک عادت برای او دشوار است. حتی در این نوع برخوردها گاهی میتوان
انگیزه های انتقام گیری را نیز مشاهده کرد. بارها در دانشگاه های ما شاهد این
بوده ایم که استادی، عصبانیتش از حکومت مذهبی را بر سر شاگرد مذهبی خالی میکند و
سخن منطقی او را سیاسی و غیرمنطقی میخواند، در صورتی که همان سخن از زبان
خود استاد و یا شاگردی غیر مذهبی بسیار منطقی و قابل تحسین است!
فایده مطرح
کردن موضوع «مرگ جامعه شناسی و تولد مطالعات فرهنگی» چیست؟
همانطور که
اشاره شد: از مهمترین مزیتهای مطالعات فرهنگی بر جامعه شناسی، تأکید فراوان بر
بومی بودن آن است. یعنی هر دانشی منطبق بر فرهنگ خاص یک اجتماع به وجود می آید و
در پی شناخت و حل مسایل آن اجتماع است و لزوماً به درد اجتماعی دیگر نمیخورد، به
ویژه اگر تفاوتهای دو اجتماع زیاد باشد. بنابراین دیدگاه مطالعات فرهنگی به هر اجتماع
و فرهنگی این امکان را میدهد که دانش انسانی بومی خود را تولید کند و آنرا به
رسمیت بشناسد. ولی در جامعه شناسی، نه تنها علم جهانی بود است، بلکه جامعه شناسی غربی(آمریکایی)
به اسم علم جهانی و واقعی به خورد جوامع دیگر داده میشد. جامعه شناسی ای که نه تنها
با فرهنگ و ویژگی های آن جوامع سازگار نبود بلکه قادر به حل و بهبود هیچ مسأله و
مشکلی در آن جوامع نبود.
تأکید بر جامعه
شناسی آمریکایی در ایران وقتی فاجعه آمیزتر میشود که در جهان معاصر علوم اجتماعی
دیگر جایگاهی ندارد و به حاشیه رانده شده است.
اگر میخواهیم
در دنیای کنونی حرفی برای گفتن در علوم اجتماعی داشته باشیم؛ مجبوریم در مرزهای
دانش قدم برداریم، نه اینکه دنباله رو دیگران باشیم و حرفها و کارهای آنها را
تکرار کنیم؛ آن هم حرفهای کهنه شان را، حرفهایی که خودشان هم دیگر قبولشان ندارند!
منبع:
رضایی، محمد، « مطالعات فرهنگی: دیدگاه ها و مناقشات» در
مجموعۀ ترجمۀ مقاله ها، تهران، سازمان انتشارات جهاد دانشگاهی، 1386