( میشل فوکو : فیلسوف تاریخ علم و منتقد مدرنیته )

ميشل فوكوشايد مهم ترين دستاورد فوكو، تحليل و فهمي باشد كه از رابطه قدرت و معرفت به ما مي آموزد. وي منشا معرفت را با روش هاي هرمنوتيكي در متن تاريخ و جامعه جستجو نمي كند و مانند پديدار شناسان انسان را سوژه معنا بخش نمي داند. همچنين بر خلاف ساختگرايان در پي ايجاد الگوي قاعده مندي براي رفتار انساني نيست و مانند ماركسيست ها به روند عمومي و خطي تاريخ، اعتقادي ندارد.پرسش اصلي فوكو اين است كه گفتمان ها و به تبع آنها اشكال مختلف دانش چگونه ايجاد مي شوند. او در سراسر آثار خود در پي تبار شناسي مدرنيته و انسان مدرن است. به زعم فوكو، تاريخ عرصه امكان هاست و رخدادهاي پراكنده اي در آن مسبب ايجاد اشكال خاصي از اعمال قدرت و پيدايش معرفتي خاص در هر دوره تاريخي مي شود. ديرينه شناسي فوكو شيوه اي متفاوت در تفحص تاريخي است. هدف ديرينه شناسي، تحقيق در شرايطي است كه در آن موضوعي، تبديل به موضوع ممكن براي شناخت مي شود. با اين روش مي توان پي برد چگونه انسان كه خود حامل و سوژه دانش است تبديل به ابژه دانش مي شود و علوم اجتماعي شكل مي گيرد. فوكو در تاريخ جنون مي گويد با ظهور عقل تك گفتار دكارتي، جنون از عقل متمايز مي گردد و با طرد و سركوب ديوانگان در آسايشگاههاي رواني آنها تبديل به ابژه هايي براي شناخت مي شوند و روان پزشكي پديدار مي شود. در تولد كلينيك همين روند قابل مشاهده است. كالبد انساني پس از مرگ و با پيدايش آناتومي دانش پزشكي را پديد مي آورد. به همين منوال در نظم اشيا، فوكو به ديرينه شناسي علوم انساني مي پردازد. مساله اصلي او در اين كتاب، شرايط امكان پيدايش انسان به عنوان موضوع دانش است. فوكو در اينجا بر خلاف آثار پيشين خود كه به نهاد هاي طرد و سركوب مي پرداخت به تحليل گفتمان و روابط گفتماني مي پردازد. در اين كتاب اشكال دانش در سه دوره تاريخي رنسانس، كلاسيك و مدرن با هم مقايسه مي شوند.همان طور كه بيان شد فوكو تحول از عصر به عصر ديگر را تكاملي و خطي نمي داند بلكه گسست هايي در تاريخ را منظور مي دارد كه باعث برون رفت از عصري و رفتن به عصري دگر مي شوند. مفهوم غامض فوكو يعني ((اپيستمه)) اشاره به مجموعه روابط و هماهنگي هايي دارد كه ميان گفتمان هاي هر دوره تاريخي برقرار است. هر دوره تاريخي صورت بندي خاص خود را از معرفت شكل مي دهد كه اين صورت بندي خاص همان اپيستمه آن دوره است. از اين روست كه گفته مي شود، فوكو از بالاي علوم اجتماعي بدان مي نگرد زيرا او به دنبال شناخت نقاطي از تاريخ است كه با برقراري شكل خاصي از اعمال قدرت ايجاد كننده دانش و صورت هاي گفتماني جديد مي شوند و با ايجاد گسست در تاريخ دوراني را پديد مي آورند كه در آن علوم اجتماعي پديدار مي شود. در عصر كلاسيك، انسان خود موضوع دانش نبود و آگاهي معرفت شناسانه اي نسبت به انسان وجود نداشت پس امكان علوم انساني هم منتفي بود. تنها در دوران مدرن است كه انسان جايگاه ابهام آميز توامان سوژه و ابژه را اشغال مي كند و علوم انساني شكل مي گيرد.فوكو در كتاب بعدي خود يعني ديرينه شناسي دانش حاكميت سوژه انساني از تاريخ انديشه را نفي مي كند و به جاي آن بر تحليل قواعد گفتماني كه انديشه را درست مي كنند تاكيد مي كند. در نتيجه تاريخ انديشه ناشي از گسست ها و تغيير شكل هاي روابط گفتماني است نه استمرار و تداوم و تكامل انديشه ها. شكل گيري يك صورت بندي دانايي خاص (اپيستمه) در هر دوره محصول ايجاد وحدت و اشتراك ميان موضوع ها، روش هاي توصيف و بيان، احكام و مفاهيم و بنيان هاي نظري است. فوكو به وسيله ديرينه شناسي به شيوه تشكيل گفتمان ها مي پرداخت اما در كارهاي بعدي خود به وسيله تبارشناسي روابط ميان گفتمان ها و نهادها را تحليل مي كند. تبارشناسي، پيدايش علوم انساني و شرايط امكان آنها را در ارتباطشان با نهادهاي اجتماعي و قدرت مستتر در كردارهاي اجتماعي جستجو مي كند. انسان، در پيدايش اين وضعيت دخالتي ندارد. اين تاريخ است كه همواره تجلي و ظهور جديدي مي يابد و اشكال جديدي از سلطه و قدرت را اعمال مي كند و شكل خاصي از دانش را شكل مي دهد. دانش، پديده اي وابسته به زمان و مكان است. به بيان ديگر هيچ ضرورتي در تاريخ وجود ندارد. هيچ الزامي در تاريخ تعيين نكرده است كه گروهي، ديوانه تلقي شوند و از جامعه طرد شوند تا اين اتفاق صورت جديدي از دانش انساني را رقم بزند. اين تنها يكي از احتمالات تاريخ است. در نتيجه حقيقتي غايي وجود ندارد بلكه حقيقت ساخته مي شود و به وسيله قدرت اعمال مي شود. وظيفه تبارشناسي تحليل همين شرايط پيدايي حقيقت و كشف رابطه آن با قدرت است. تصور رايج روشنگري بر آن بود كه دانش، تنها وقتي ممكن مي شود كه قدرت متوقف شده باشد اما فوكو بر آن است كه دانش عميقآ با قدرت آميخته است و هيچ دانشي نيست كه متضمن روابط قدرت نباشد. در يك كلام تبار شناسي نشان مي دهد كه چگونه انسان ها از طريق تاسيس ((رژيم هاي حقيقت)) اعمال قدرت مي كنند. تحليل تبارشناسانه در دو اثر عمده بعدي فوكو يعني مراقبت و تنبيه و تاريخ جنسيت دنبال مي شود. فوكو براي تبار شناسي مقام علم قائل نيست بلكه علوم موضوع تحليل آن هستند. از اين رو شايد بتوان فوكو را در زمره متفكرين فلسفه علم و يا دقيق تر فلسفه تاريخ علم قرار داد. تبارشناسي بررسي مي كند كه چگونه تكنولوژي هاي قدرت علوم انساني را شكل مي دهند و علوم انساني نيز به پيش برد تكنولوژي هاي انضباطي قدرت ياري مي رساند. نهادهايي چون آسايشگاه رواني، بيمارستان و زندان از منظر فوكو نه تنها محل تشكيل و اجراي روابط قدرت بوده اند بلكه آزمايشگاه هايي براي نظارت، مشاهده و گردآوري اطلاعات و تشكيل معرفت به شمار مي آيند. هدف فوكو در كتاب مراقبت و تنبيه و جنسيت و حقيقت، جا انداختن مفهوم جديدي از قدرت است. قدرت، چيزي نيست كه فقط در اختيار دولت و طبقه حاكم باشد. قدرت، شبكه اي است كه همگان در آن گرفتارند. فوكو با تاثير از نيچه، زندگي را سرتاسر عرصه قدرت مي داند و معتقد است درون جامعه هيچ فضاي آزاد از قدرتي وجود ندارد. از اين رو وي مكانيسم هايي را تحليل مي كند كه اين نهادهاي اعمال قدرت را تقويت مي كنند. قدرت، مولد دانش و معرفت است. قدرت به معناي سركوب و از بين بردن آزادي نيست بلكه آزادي شرط اعمال قدرت است. در واقع آزادي براي مقاومت در برابر قدرت است كه اعمال قدرت را نمايان مي كند و در اين بازي قدرت و مقاومت كنش، اتفاق مي افتد. فوكو با تبار شناسي اش دو ويژگي تمدن مدرن را به نقد مي كشد. يكي اينكه تمدن مدرن، انواع معرفت را بر حسب علمي بودن و علمي نبودن تفكيك كرده است و اشكال غير علمي معرفت را نا مشروع شمرده است. نظريه هاي عام و كلي، با تسلط خود اشكال ديگر معرفت را به خفقان كشيده اند و تبار شناسي مي تواند اين تفكيك را بر طرف نموده و از نظريه هاي مسلط، مركز زدايي كند. دوم اينكه نظام قدرت در جامعه مدرن، بسيار ريشه دار تر، پنهان تر، اغوا كننده تر و موذيانه تر از قدرت در نظام هاي سنتي است. فوكو، هدف اصلي تحليل هاي انتقادي خود را برداشتن نقاب از چهره قدرت در جهان مدرن مي داند و نشان دهد كه در پشت ظاهر آزادي خواهانه دنياي مدرن خواست قدرت پنهان است.